سینمای دنیا

خیره در چشم مرگ

دستاورد بزرگ نخستین انسان تبدیل كردن یك واقعه‌ی «عمومی» به سفری شخصی است. و در اجرا هم سند دیگری برای نشان دادن این كه با یك «كارگردان» صاحب ایده طرفیم كه می‌داند اندازه نما، جای دوربین و چیدن قاب چه معنایی دارد و فیلم‌هایش را برای پرده‌ی بزرگ می‌سازد. از صدا و موسیقی هم به درخشان‌ترین شكل برای ساختن فضای ذهنی قهرمان داستان استفاده كرده.

وقتی فیلم تمام می‌شود…

فرهادی از ابتدا هم یك تكنیسین صرف نبوده كه مثلاً متخصص تولید تریلر دلهر‌ه‌آمیز طبق استانداردهای جهانی باشد تا حالا منتظر باشیم فرمول‌های ژانر را در كشوری دیگر تكرار كند. جنس سینمای او وابستگی‌ ناگزیر به اقلیم، فرهنگ بومی و آدم سرزمین خودش داشته. شاید بهتر باشد كه از این به بعد وجود هم‌زمان دو اصغر فرهادی را بپذیریم

نئورئالیسم: آپدیت ۲۰۱۸

فیلم تازه‌ی ماتئو گارونه تأثیرگذارتر و کامل‌تر از یكی دو فیلم اخیرش است. داستان در ناکجاآبادی در حاشیه‌ی شهر (شاید رم) می‌گذرد. در منطقه‌ای کم‌جمعیت که بر اساس ارتباط رو در روی آدم‌ها و کسب‌وکار محلی اداره می‌شود. آدم اصلی قصه، مردی است به نام مارچلو که شغلش نگهداری از سگ‌ها و رسیدگی به آنهاست.

عشقی که از موسیقی زاده می‌شود

پنج سال بعد از فیلم تحسین‌شده‌ی ایدا که اسکار بهترین فیلم خارجی را دریافت کرد، اسم پاو پاولیکوفسکی با فیلم جنگ سرد سر زبان‌هاست و کم‌وبیش می‌شود مطمئن بود امسال هم فیلمش نامزد دریافت همان جایزه خواهد شد. جنگ سرد هم سیاه‌و‌سفید فیلم‌برداری شده در قابی تقریباً مربع (قاب آکادمی) و مضمونش هم به جنگ جهانی دوم و پی‌آمدهایش ربط دارد.

بیرون آمدن از زیر آوار

بوهمین راپسودی پیشنهاد تازه‌ای برای این جنس فیلم‌هاست: یک قصه‌ی «واقعی» داریم که ابتدایش با جزئیات روایت نمی‌شود، آخرش رها می‌شود، آن وسط هم تمام ماجراها را نشان نمی‌دهد، در عین حال حس نمی‌کنید نیاز دارید چیزهایی را بدانید که نشان‌تان نداده‌اند. فیلم وقتی تمام می‌شود، کامل است،‌ اما یک زندگی مو به مو منطبق بر همه‌ی جزئیات تاریخی را بازسازی نکرده.

یک پلیس، یک تلفن

فارغ از ابعاد سیاسی فیلم و شعارهایش داشتم به ایده‌ی مركزی قصه فکر می‌کردم كه مبتنی بر «یك پلیس و یك تلفن» است؛ این‌كه چطور قهرمان فیلم موفق می‌شود از پشت یک دستگاه تلفن در اداره‌ی پلیس، خودش را عضو یك فرقه‌ی مخوف کند. از قضا شب بعد فیلمی از سینمای دانمارك دیدم كه از ابتدا تا انتها متكی بر ایده‌ی «یك پلیس و یك تلفن» است!

قصه‌ی یک علف وحشی

پرندگان مهاجر، یکی از ۹ فیلم فهرست کوتاه نامزدهای دریافت جایزه‌ی اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی‌زبان، فیلمی است غیرمنتظره و دیدنی. از آن دسته فیلم‌ها که نه به طعنه، بلکه واقعاً متفاوت است. طبق آن‌چه در کپشن ابتدای فیلم قید می‌شود، ماجراهایی که می‌بینیم بر مبنای وقایعی شکل گرفته که بین دهه‌ی ۱۹۶۰ تا ۱۹۸۰ در مناطق بومی شمال کلمبیا رخ داده.

ت مثل تقلب

موقع تماشای آشیانه‌ی پرنده (سوزان بی‌یر) حس دوگانه‌ای داشتم. نوسان میان دو احوال متضاد: ‌از طرفی حس رضایت و فراغت داشتم از تماشای یک فیلم داستان‌گوی سرگرم‌کننده که کاملاً مشخص است از همه‌ی مقدمات و مصالحش استفاده می‌کند برای برانگیختن همان احساساتی که هزاران سال است بشر قصه‌گو و قصه‌دوست را مشتاق به دنبال کردن قصه‌ها نگه داشته.

این طرف خط، آن طرف خط

اوقات ناگوار در هتل ال‌رویال. این اسم یک فیلم جنایی معمایی است که چند ماه پیش روی پرده بود و حالا نسخه‌ی ویدئویی‌اش منتشر شده. نام فیلم، بازی با یک عبارت آشنا در تبلیغ هتل‌هاست: اوقات خوش با اقامت در فلان هتل، تبدیل شده به معکوسش. چون این یک هتل غیرعادی است که قرار نیست در ‌آن به کسی خوش بگذرد.

واقعیت؛ این زیبای مزاحم

اشنابل از ابتدا تصمیمش را گرفته: خودش را از شر التزام به «بیوگرافی» خلاص کرده، و نه تنها برای تماشاگری که با ونگوگ آشنا نیست وقت تلف نمی‌کند، بلکه تمرکز می‌کند روی مقطعی مشخص از زندگی ونگوگ در جنوب فرانسه، شدت یافتن جنونش و تابلوهایی که در آن روزها خلق کرده.

error: Content is protected !!
به بالای صفحه بردن