اسکار ۲۰۱۹

هنرمند و سیستم

این آقای فلورین هنکل ون‌دونرسمارک که دوازده سال پیش به‌خاطر فیلم درخشان زندگی دیگران شناختیمش، آدم عجیب و غریبی است: از آن زمان تا امروز فقط سه فیلم بلند ساخته که هر کدام هم حال‌وهوایی متفاوت با دیگری دارند. فیلم سومش هرگز رو برنگردان یک دنیای دیگر است که چندان ربطی به هیچ کدام از قبلی‌ها ندارد.

زندگی درون مرگ

فیلم به اندازه‌ی یک تریلر نفس‌گیر (حتماً بیش از یک تریلر نفس‌گیر) مو به تن تماشاگر سیخ می‌کند. نه فقط بابت تماشای موقعیت‌هایی باورنکردنی، و نه فقط به‌خاطر دل‌شوره بابت بزرگ‌ترین تصمیم الکس،‌ بلکه بابت همراهی ناگزیر با آدمیزادی که لب خطر زندگی می‌کند. لب خطر؟ توصیفاتم ناقص است! موقعیت خطیرتر از این‌هاست.

اگر تاریخ تکرار شود

انتقاد از نتایج مراسم اسکار و متلک گفتن به سلیقه‌ی اعضای آکادمی کم‌کم به ابتذال کشیده شده. در این‌که اسکار صد جور عیب و ایراد داشته و دارد شکی نیست، اما کسانی که این روزها نق می‌زنند و از انتخاب‌های امسال تا کل تاریخ اسکار را دست می‌اندازند، ظاهراً چند نکته را به‌کلی فراموش کرده‌اند…

مردی که حرف نمی‌زند

در سینمای آمریکا، فیلم سیاسی افشاگرانه که سازنده‌اش دست از نگرانی برداشته باشد و با خیال آسوده، بالا و پایین یک شخصیت یا جریان مهم سیاسی را یکی کند کم ندیده‌ایم، از مایکل مور گرفته تا الیور استون و اسپایک لی و دیگران، از این دست فیلم‌ها ساخته‌اند، اما باز هم وایس مورد خاصی است و توصیه می‌کنم حتماً تماشایش کنید.

سه‌نوازی در گام ماژور

تماشای سوگلی (یورگس لانتیموس) برایم غیرمنتظره بود. انتظارش را نداشتم. نمایش یک‌تکه‌ی ماهرانه‌ی مسحورکننده‌ای است. هم‌چون کنسرتی به‌دقت طراحی‌شده یا اپرایی موزون، با ریتمی یکدست و اجرایی ماهرانه تا انتها پیش می‌رود، تمام می‌شود و تو ملتفت نمی‌شوی قطعه‌ها چطور به هم پیوستند تا یک پیکره‌ی متحد را بسازند.

اهمیت زاویه دید یک گیتار

فیلم تازه‌ی کوئن‌ها متمرکز بر همان ایده‌ی همیشگی است که بیش از سه دهه است پی‌گیری می‌کنند: حکایت چند آدم طماع و ابله که فکر می‌کنند خیلی زرنگند ولی در اصل، دارند گور خودشان را می‌کنند. ابله‌هایی که حماقت‌شان قابل تحسین است چون سرشار از شور زندگی‌اند! همان‌ها که قبلاً دیده‌ایم حالا در زمان و مکان غرب وحشی قرار گرفته‌اند.

زنان خاموش، مردان بازیگوش

روما یک سال از زندگی یک دختر خدمتکار معمولی در گوشه‌ای از شهر مکزیکوسیتی در سال ۱۹۷۰ را نمایش می‌دهد؛ دختری به نام کلئو که پیشخدمت یك خانواده‌ی طبقه متوسط است. حوادثی باعث می‌شود اشتراکاتی میان او و خانم خانه به وجود بیاید که ناچارشان می‌کند درباره‌ی مسائل مبنایی زندگی‌شان تصمیم‌هایی بگیرند.

سگ‌ها و آدم‌ها

جزیره‌ی سگ‌ها را اگر قرار باشد بر اساس ریخت ظاهری هم قضاوت کنیم زیبایی‌شناسی درجه یکی دارد: تلفیق خلاقانه‌ای از بافت بصری فیلم‌های تاریخی سینمای ژاپن و به‌خصوص انیمه‌های ژاپنی با نشانه‌های برگرفته از فیلم‌های حادثه‌ای ـ علمی‌خیالی آمریکایی. سازندگان فیلم، سر صبر و با حوصله، همه‌ی این اجزا را در طول فیلم کنار هم چیده‌اند با لحنی متناسب و یکدست.

پروپاگاندای خوب،‌ پروپاگاندای بد

کتاب‌چه‌ی سبز بر مبنای ایده‌ی همراهی یک زوج ناجور بنا شده؛ یک ایتالیایی ـ آمریکایی قلچماق، اهل عمل، مرد خانواده و خوش‌اشتها که از «دل جامعه» آمده و نماینده‌ی لذت بردن از همه‌ی چیزهای دم‌دستی و پیش‌پاافتاده است، مجبور شده راننده‌ و مراقب یک آفریقایی ـ آمریکایی شود که هنرمند، ادیب، سخت‌پسند، نخبه‌گرا، وسواسی و کم‌و‌بیش انزواطلب است

خیره در چشم مرگ

دستاورد بزرگ نخستین انسان تبدیل كردن یك واقعه‌ی «عمومی» به سفری شخصی است. و در اجرا هم سند دیگری برای نشان دادن این كه با یك «كارگردان» صاحب ایده طرفیم كه می‌داند اندازه نما، جای دوربین و چیدن قاب چه معنایی دارد و فیلم‌هایش را برای پرده‌ی بزرگ می‌سازد. از صدا و موسیقی هم به درخشان‌ترین شكل برای ساختن فضای ذهنی قهرمان داستان استفاده كرده.

error: Content is protected !!
به بالای صفحه بردن