سریال‌ تلویزیونی

Dark

زمان یک توهم است!

در تاریکی، آدم‌ها مشغول زندگی روزمره‌اند، واقعیت اطراف هم همان چیزی به نظر می‌رسد که برای هر کسی در هر نقطه‌ی دنیا ملموس است، اما چند اتفاق عجیب، به‌تدریج آنها را متوجه شرایط رازآمیزی می‌کند که هرچه پیش می‌رود بیشتر دچار این تصور می‌شوند که نکند یک واقعیت موازی هم در دنیا وجود دارد که محاسبه‌اش نمی‌کنند.

Mindhunter

قصه‌ی آدم‌کش‌های فیلسوف!

سریال به‌شکلی طراحی شده که درگیر جزئیات پرونده‌های مشهور واقعی، و زمینه‌ی رفتارهای قاتل‌های شناخته‌شده‌ای مثل چارلز منسن ‌شویم. چارچوب اصلی همین است: شرح مستندگونه‌ی چگونگی شكل‌گیری واحد تحقیقات علوم رفتاری در اف‌بی‌آی، همراه با تعریف وقایع در لایه‌های مختلف، در مرزی میان قصه‌گویی و واقعه‌نگاری مستندگونه.

یک سرخوردگی بزرگ

آخرین اپیزود این سریال کاملاً حیرت‌زده‌ام کرد. مجبور شدم وسط تماشا، دکمه‌ی پاز را فشار دهم و عصبانیتم را در قالب چند جمله‌ی مفصل شرح دهم تا بتوانم ادامه دهم. این نه تنها بدترین اپیزود کل سریال بلکه یکی از بدترین پایان‌بندی‌های همه‌ی قصه‌هایی بود که تا‌به‌حال در تاریخ قصه‌گویی بشر ثبت شده.

نمی‌توانیم باور کنیم!

به این سؤال جواب داده نمی‌شود که جان اسنو به‌عنوان یک رهبر مقتدر چرا در این فصل، به طور کلی تماشاگر وقایع است. چون عاشق دنریس است؟ عاشقش نیست و در همین اپیزود اخیر این را نشان داد. چون مطیع اوست؟‌ چرا مطیع کسی است که بر خلاف منش جان اسنو دارد غیرعاقلانه و ضدبشری رفتار می‌کند؟

لغزیدن به درون لایه‌های نادیدنی

شتابی که برای تمام کردن قصه‌ای با این وسعت، این همه شخصیت و این مقدار جزئیات وجود دارد، ‌از منظر اقتصاد تولید کاملاً قابل درک است؛ هزینه‌ی تولید اپیزودهای جدید این سریال بیش از یک فیلم سینمایی پرخرج شده، اشتیاق هواداران هم به اوج رسیده، پس باید کار را تمام کرد تا زمینه برای انتشار ادامه‌ی رمان و هم‌چنین تولید «اسپین‌آف»های احتمالی فراهم شود.

شش هفته التهاب و دل‌شوره‌ی دلچسب

چیزی كه از ابتدا در این سریال مجذوبم می‌كرد آشكار بودن تعلق همه‌ی نشانه‌ها و اجزا به یك رمان پرورق و مبسوط بود. از این‌كه می‌دیدم همه‌ی نام‌ها، شخصیت‌ها، سرزمین‌ها و ماجراها دارند از دنیای پر شاخ و برگی بیرون می‌آیند كه نویسنده‌ای خلاق، سر فرصت و با حوصله طراحی‌اش كرده لذت می‌بردم.

خودکشی غافلگیرکننده‌ی یک سریال

پخش نهمین فصل سریال مرده‌های متحرک که آغاز شد با تردیدی جدی تماشای فصل تازه را شروع کردم. با تلاش برای زنده نگه داشتن امید به اپیزودهای ابتدایی تا شاید کسی راهی برای نجات سریال از مسیری که در پیش گرفته پیدا کرده باشد. اما حالا بعد از دیدن هفت اپیزود، مطمئن شده‌ام امیدواری بی‌فایده‌ای داشته‌ام.

نویسنده علیه نویسنده

تماشای مینی سریال هشت قسمتی چیزهای تیز برایم با اشتیاق فراوان آغاز شد و با سرخوردگی کلافه‌کننده‌ای به پایان رسید! ایده‌ی اصلی که وقوع جنایاتی مرموز در شهری کوچک در جنوب آمریکاست بسیار وسوسه‌کننده به نظر می‌رسید چون در اغلب اوقات از دل چنین ایده‌ای که متمرکز بر جغرافیای آن منطقه و فرهنگ مردمش است، قصه‌ها و فیلم‌های خوبی درآمده.

تراژدی دلخراش آدم‌های معمولی

استراتژی ساختاری چرنوبیل از ابتدا تا انتها متکی بر «افشاگری» است. متکی بر بهت‌زده کردن بیننده. در اولین اپیزود ما کنجکاویم ببینیم واقعه‌ای که قبلاً درباره‌ش چیزهایی شنیده‌ایم و خوانده‌ایم مگر چه ابعادی دارد که بشود درباره‌اش پنج ساعت داستان تعریف کرد. جزئیاتی که در همان اولین اپیزود می‌بینیم حس کنجکاوی ما را تبدیل می‌کند به تعلیق.

وینس گیلیگان و مسئله‌ی شر

بهتره به سال زنگ بزنی به‌عنوان اسپین‌آف سریال برکینگ بد معرفی شده. واقعاً هم یک اسپین‌آف است و در حال تعریف داستان شخصیت‌هایی است که در حاشیه‌ی وقایع مرکزی برکینگ بد قرار می‌گیرند. اما نکته‌ی درخشان قضیه این است که از نظر تماتیک، بهتره به سال زنگ بزنی ساخته شده تا تم مرکزی برکینگ بد را گسترش دهد.

error: Content is protected !!
به بالای صفحه بردن